چهارشنبه / ۱۵ مهر / ۱۴۰۵ Wednesday / 7 October / 2026
×
زنانگی پیش از هر چیز تجلی «انسان‌بودگی» است
گفت‌و گو با زهرا اردکانی درباره بازنمایی زنان فرودست و مشاغل غیررسمی در فیلم اسکورت

زنانگی پیش از هر چیز تجلی «انسان‌بودگی» است

     ساعت از ۹ صبح گذشته بود که با میکروفون و دیگر ابزار خبر راهی پیرسرای رشت شدم؛ باد خنکی در کوچه‌های پیرسرا می‌پیچید و نشان از هوای پاییزی دلنشین‌ داشت؛ غرق مغازه‌های صنایع‌دستی و سنتی این محله قدیمی بودم که ماشین جلوی ورودی موزه شهدا توقف کرد و پیاده شدم. کنار ورودی، یکی […]

شهید خوش تیپ و با مرام رشت که آرزوی شهادت داشت
  • کد نوشته: 1941
  • ۱۱ مهر
  • 40 بازدید
  • بدون دیدگاه
  • برچسب ها

     

    خدمت عاشقانه در لباس پلیس؛ یادگاری‌های شهید جمشیدی به موزه شهدا رسید

     

     ساعت از ۹ صبح گذشته بود که با میکروفون و دیگر ابزار خبر راهی پیرسرای رشت شدم؛ باد خنکی در کوچه‌های پیرسرا می‌پیچید و نشان از هوای پاییزی دلنشین‌ داشت؛ غرق مغازه‌های صنایع‌دستی و سنتی این محله قدیمی بودم که ماشین جلوی ورودی موزه شهدا توقف کرد و پیاده شدم. کنار ورودی، یکی از همکاران رسانه‌ای را بانشاط‌تر از همیشه دیدم؛ بعد از خوش و بشی کوتاه باهم به داخل موزه رفتیم و منتظر ماندیم تا بقیه از راه برسند.

     

    اولین بار بود که قدم در موزه شهدا می‌گذاشتم؛ سکوت سنگین و معنوی‌اش حال دلم را عجیب عوض کرد؛ کمی فیلم و تصویر از ویترین‌ها گرفتم؛ ویترین‌هایی که با یادگاری‌های جوانان این مرز و بوم می‌درخشیدند و سرشار از حال خوب بودند؛ هنوز عکس‌ و فیلم گرفتن‌هایم تمام نشده بود که سایر همکاران هم از راه رسیدند.

     

    آن روز قرار بود اتفاق قشنگ دیگری در این موزه رقم بخورد؛ اتفاقی که حال و هوای همه‌مان را عوض کند؛ به مناسبت هفته نیروی انتظامی، میهمان حاج خانم سودابه عبدالحسینی مادر بزرگوار شهید «‌محمدحسین جمشیدی» بودیم؛ مدافع امنیتی که در برگ‌ریزان پاییز سال ۱۴۰۳، حین تعقیب سارقان سابقه‌دار در محور خمام به خشکبیجار در سن ۲۷ سالگی به درجه رفیع شهادت رسید.

     

    گرم صحبت با همکاران بودیم که مادر شهید با یادگاری‌های محمدحسین‌اش، آرام و سنگین وارد موزه شد؛ همه به استقبالش رفتیم و گوشه چادرش را بوسیدیم؛ مادر هم با لبخند همیشگی‌اش از همکارانِ رسانه و خادمان موزه تقدیر کرد و ساکی که در دست داشت را روی میز گذاشت؛ همان دستانی که سال‌ها پیش قنداقه محمدحسین‌اش را بر سینه‌اش فشرده بود و بوسیده بود حالا با همان دستانِ مهربان، یادگاری‌های او را در آغوش گرفته بود تا به موزه شهدا بسپارد.

     

    یادگاری‌های محمدحسین به موزه شهدا رسید

     

    مادر شهید وسایل شخصی، عکس‌ها و نشانه‌هایی از روزهای خدمت فرزندش را یکی‌ یکی روی میز گذاشت؛ دیدن این صحنه برای همه سخت بود؛ گوشی در دست همکارانِ رسانه می‌لرزید، هرکدام با اشک‌هایشان به گوشه‌ای از موزه پناه برده بودند؛ هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت؛ تنها صدای نفس‌ها بود و اشک‌هایی که بی‌اختیار روی گونه‌ها می‌لغزید. مادر با نگاهی آرام قاب عکس پسرش را به سینه فشرد و گوشه‌ای نشست. در چهره‌اش اندوهی عمیق موج می‌زد، اما ته همان اندوه، نوری از ایمان می‌درخشید. گویی او آمده بود تا با دل پر آرامشش به ما درس بدهد.

     

    یکی از همکاران رسانه‌ای‌ که کنارم ایستاده بود، بغضش ترکید؛ دیگری هم دوربینش را پایین آورد و سرش را در میان دستانش گرفت. صدای گریه همکاران سکوت موزه را شکسته بود ولی مادر همچنان آرام بود. زنی که در کمتر از یک سال، همسر و تنها پسرش را از دست داده بود، حالا آمده بود تا یاد و نامشان را زنده نگه دارد؛ تا چراغ خانه و دلش را با نور ایمان روشن‌تر کند.

    مادر شهید با لبخندی آرام به لباس تاخورده پسرش روی میز می‌نگریست و گاهی پارچه‌اش را با دقت لمس می‌کرد، گویی هنوز گرمای تن پسرش را در آن حس می‌کرد. در همان حال گفت: امروز چندتا از لباس‌های محمدحسینم را آوردم تا به موزه شهدا اهدا کنم. با این لباس‌ها خیلی خاطره دارم. این کفش و لباس در آخرین شب زندگی‌اش، تنش بود.

     

    مادر لحظه‌ای مکث کرد و گفت: گاهی وقت‌ها با همین لباس نظامی، دم ظهر می‌‌آمد خانه تا غذایش را ببرد؛ بعضی شب‌ها هم با اینکه از عملیات خسته برمی‌گشت، اگر در خانه، مراسم یا تولدی داشتیم، با همین لباس‌ها می‌آمد و کنارمان می‌نشست و با هم می‌خندیدیم و عکس می‌گرفتیم، چه تولد خودش، خواهرش یا خواهرزاده‌هاش. با همان لباس‌ و لبخند همیشگی کنارمان بود.

     

    با مادر شهید همراه شدیم تا منزلش. به منزل که رسیدیم، با لبخند ملایمی کلید را در قفل چرخاند و گفت: بفرمایید … خوش آمدید. خانه ساده و صمیمی بود؛ بوی چای تازه‌دم در هوا پیچیده بود. در گوشه‌ای از پذیرایی، قاب‌های عکس آقا محمدحسین را با شاخه‌ گلی زیبا و خشک‌شده تزیین کرده بود.

     

    مادر آرام درِ اتاقی را باز کرد و گفت: “اینجا اتاق محمدحسینم هست. از وقتی که رفته، اینجا شده پناهگاه دلم.” داخل اتاق، عکس‌های محمدحسین از دوران کودکی تا روزهای جوانی با نظم خاص روی یک میز چیده شده بود. از قاب کوچکِ سه‌ماهه تا قاب بزرگی که تصویرش با لباس نظامی و چهره‌ای مصمم در آن نقش بسته بود. مادر شهید دست به قاب‌ها کشید و گفت: این عکس‌ها را خودم جمع کردم. از سه‌ماهگی تا زمان شهادتش. هنوز حضورش را اینجا حس می‌کنم. در اتاقش می‌نشینم نمازم را می‌خوانم، احساس می‌کنم کنارم نشسته و لبخند می‌زند؛ همینجا با او درد و دل می‌کنم.

    نوشته های مشابه
    خداحافظ خاطره‌ساز نسل‌ها
    درگذشت اکبر عبدی؛ غروب غم‌انگیز ستاره بی‌تکرار و مرد هزارچهره سینمای ایران

    خداحافظ خاطره‌ساز نسل‌ها

    به بهانه حفظ سهمیه سپیدرود رشت در لیگ دو
    سپیدرود اگر بخشکد، ماهی‌ها می‌میرند…

    به بهانه حفظ سهمیه سپیدرود رشت در لیگ دو

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *