چهارشنبه / ۱۵ مهر / ۱۴۰۵ Wednesday / 7 October / 2026
×
زنانگی پیش از هر چیز تجلی «انسان‌بودگی» است
گفت‌و گو با زهرا اردکانی درباره بازنمایی زنان فرودست و مشاغل غیررسمی در فیلم اسکورت

زنانگی پیش از هر چیز تجلی «انسان‌بودگی» است

استاد آواز ایران برای همیشه پر کشید..
بدرقه باشکوه استاد ناصر مسعودی به خانه ابدی…
  • کد نوشته: 991
  • منبع: گیل خبر
  • ۸ آذر
  • 118 بازدید
  • بدون دیدگاه
  • برچسب ها

    باران نقره‌ای رشت، نه از آسمان—که از دل مردم—می‌بارید. شهر، آرام و مه‌آلود، لباس عزا بر تن کرده بود و باد میان کوچه‌ها زمزمه می‌کرد: «بلبل گیلان دیگر نمی‌خواند…». باغِ بزرگ موسیقی ایران یکی از گرم‌ترین صداهایش را از دست داد و ترانه‌های گیلکی، چون کودکی بی‌پناه، در دستان باد جا ماندند.

    ناصر مسعودی، آوازخوان خستگی‌ناپذیر جنگل‌ها و شالیزارها، پس از نود سال زندگی، در آغوش نغمه و مه، خاموش شد و به رشت، «شهر باران­‌های نقره­ای» بازگشت؛ به همان شهری که نخستین بار صدایش را شنید و او را در دامان خود پروراند. پیکرش در سلیمان‌داراب، در کنار میرزا کوچک خان جنگلی و شیون فومنی آرام گرفت؛ سه روح بزرگ و سه افسانه، چونان تثلیثی مقدس «آزادی، شعر و موسیقی» اکنون در دل خاک گیلان، در یک قاب، کنار هم نشسته‌اند؛ گویی سرنوشت، حلقه‌ای را پس از سال‌ها دوباره کامل کرد؛ ترکیبی عجیب و معنابخش!

    مسعودی، از کودکی اسیر افسون میرزا بود. مادرش نخستین بار ترانه غمگین «تَرا گَمَه، میرزا کوچیک خانا» را در گوش او زمزمه کرد؛ پرسشی که در مه‌های جنگل گم شد: «برای مردم، چقدر در جنگل می‌خوابی؟ خسته نشدی؟»

    دهه‌ها بعد، وقتی که سکوتی ناخواسته، گلویش را به طول یک دهه بسته بود و دوباره فرصت اوج‌گیری یافت، همین ترانه بود که چونان پیام‌آور آزادی بازگشت؛ ترانه‌ای که او برای سریال «میرزا کوچک خان» بازخوانی کرد و آن را در حافظه یک ملت حک کرد.

    اما مسعودی تنها یک خواننده نبود؛ او رودخانه‌ای زنده بود که میان موسیقی دستگاهی و نغمه‌های محلی جاری می‌شد. شاگردی شهنازی و عبادی، بر شانه‌هایش، وزنی از سنت و معرفت نهاده بود، اما قلبش همچنان در جنگل‌ها، در کنار نی‌زارها، در میان عطر «گل پامچال» می‌تپید.

    از «دختر صحرایی» تا بیش از ۲۵۰ ترانه گیلکی در «گل‌های صحرایی»؛ هر نغمه‌ای از او ،چون تکه‌ای از روح گیلان است؛ روحی بارانی، پاک و آرام.

    امروز مردم گیلان؛ یکی از آخرین نگهبانان آوازهای کهن خود را بدرقه کردند. از این پس، هرگاه نسیمی از دامنه‌های سلیمان‌داراب برمی‌خیزد، گویی صدای ناصر مسعودی را با خود می‌آورد که آرام می‌خواند: «چِقَد جنگلا خوسی…» .

    صدایی که با شعر شیون و روحِ میرزا درهم می‌آمیزد و در میان مه‌های جنگل های هیرکانی و باران جلگه های سبز و فلوت های تالابی و کوهستان های گیلان؛ راه ابدیت را ادامه می‌دهد.

    یادش گرامی؛ نامش، چون باران رشت، ماندگار.

    عکس: مطهره احمدی
    متن: سید محمد اجاق زاده محمدی؛ پژوهشگر اجتماعی و اقتصادی

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *